آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه سن داره

آیهان امپراتور ماه

نفسم و این روزها 3و اولین پست سال 92

سلام  ببخشید که دیر کردیم آخه بعد سال تحویل رفتیم شهرمون وتا جمعه اونجا بودیم تازه برگشتیم خبرای این مدت اینکه عمو مقداد نامزد شد هههوووررراااا پسرکم داره کمکم غذا میخوره پسرکم اولین عروسیشو رفت البته یه روز مونده به عید موهاتم با بابایی کوتاه کردیم و دردونم اولین سیزده به درشو رفت خوب بریم سراغ عکسا: آیهانم داره میره عروسی قند عسلم با بابایی دارن میرن ماهی بگیرن داریم میریم عروسی پسرم داره استراحت میکنه تا موقع عید دیدنی خسته نباشه فرشتم با پسر دایی مامانی (محمد امین) باباجون و دایی جون و نفسم آخرین عکس خوابت توی سال 91 مدل خ...
22 خرداد 1392

این روزهای قند عسلم 2

عروسکم با شال کلاه جدیدش  البته یه کم بزرگه که واسه سال بعد نگه میدارم آیهانم داره حاضر میشه بخوابه خوشگلم داره برنامه ریزی میکنه امروز  چی کاراو شیطنتایی قراره بکنه تازه گیا این مدل و دوست داری و تن تن انجامش میدی خوشگلم با باباش داره فوتبال نگاه میکنه  که وسطاش متوجه عکس گرفتن مامانی شدی و فوتبال و ول کردی فرشته خوردنیه خودم راستی مامانی چند روزه وقتی رو پاهات میذارمت و وایمیستی تن تن پاهاتو میکوبی زمین و به هر نحوی که شده خودتو زودی جلو میبری خودشم با صداهای جور واجور  خوشگلکم هیجان زده میشه فدات شم مامانی میخوای راه بری ع...
22 خرداد 1392

عادت های فرشتمون 1

خوب مامانی آهنگ از اول دوست داشتی وقتایی که گریه میکردی آهنگ میذاشتم ساکت میشدی به آهنگ گوش میدادی بازم گوش میدی TV هم از اول دوست داری  بازم نگاه میکنی این روزا تا عروسکات خوب بازی میکنی البته بازی که چه عرض کنم همشونو تو دهنت میکنی و میخوری غل میخوری بعد با پاهات خودتو میکشی جلو دستاتو از زیرت در میاری بعد سرتو بلند میکنی مارو نگاه میکنی میخندی که توی این لحظه میخوام بخورمت عسلم راستی تو خوابم غل میخوری دو سه بار انقده غل میخوری که کلا بر میگردی اونم توی خواب منم زودی برت میگردونم دستاتو میکنی توی دهنت میخوری خوب از موقع به دنیا اومدن تو بیمارستانم میخوردی ولی این روزا حتی شده سه تا چه...
22 خرداد 1392

بدون شرح 3

                                                                                                            &nbs...
22 خرداد 1392

گردش

اینجا رفتیم طرف آبشار اینم آب آبشار که خیلیم خنک بود اول دست میزدی بعد که میدیدی خنکه زودی دستتو میکشیدی لباستم دیگه خیس شده بود و عوض کردم بعدم رفتیم فروشگاه و یه کوچولو خرید کردیم جالب بود هیچ وقت توی سبد نمیشستی ولی این دفعه دوست داشتی ...
18 خرداد 1392

ما اومدیم

سلام دوستای خوبو مهربونمون میبخشین این روزا یه کوچولو سرمون شلوغ بود خونم نبودیم رفته بودیم شهرمون ولی زود زود زود آپ میشم ...
12 خرداد 1392